تبليغاتX
آرامش با دياسپام 10
موج اگر میدانست که ساحل دستش را نمیگیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمیزد

يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم!
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.

فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.وحالافقط سكوت است سکوتي كه نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده!
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 17:20  توسط سامان اساسه  | 

؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 16:48  توسط سامان اساسه  | 

او:چقدر فرق کرده اي !
من:خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
او: تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
من: دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.

او: اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.

من:قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
او: آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
من: خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
او:ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
من:اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
او:براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
من: مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.

او:نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
من: چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
او: نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
من: همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
او: کدوم امانت رو ؟
من:سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:20  توسط سامان اساسه  | 


نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !

خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 2:2  توسط سامان اساسه  | 

ميدونم ...
هميشه به حرفهام گوش دادي.
اما اينبار .... به خدا نميتونم... 
ميدوني ؟! دستهام داره ميلرزه.
خودت ميدوني چرا ؟!
چند بار اين متن رو نوشتم و پاک کردم ؟
ميدوني که حرفي ندارم.
تو که از من به خداي ما دوتا نزديکتري ... پس ميدونم که از آشوب اين دل خبر داري.
دفعه پيش يادت هست ؟
اول جاده بود، ظهر بود، و بعد... دلم گرفت.
بارون و رفيق يادت هست ؟!
شايد يادت رفته باشه ... اما من يادم هست.

ميام پيشت ... شايد فردا...
اونجا با تو و بوي گلاب و سبزي سبزه، تازه ميشم.
اگه عمري بود و فرصتي، چند کلمه اي با تو و خداي تو حرف دارم ...
ميام پيشت ، اما اينبار تو دلم آشوبه، تو چشام آشوبه، تو صدام آشوبه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:57  توسط سامان اساسه  | 

يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم!
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.

فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.وحالافقط سكوت است سکوتي كه نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده!
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 0:43  توسط سامان اساسه  | 

ای سایه ی عسل به دادم برس!

چه شد شاعر که در باغم گلي ديگر نميرويد

به آهنگ قدمهايم کسي شعري نميگويد

چه بيهوده,گل آلوده,که باران هم نميشويد

ببين حتي گل شب بو , شب مارا نميبويد

هنوز از تو در اين ميدان,صميميتر نميبينم

از اين تنها درخت شب,کسي را سر نميبينم

هنوز اين من,هنوز اين تو,قديميتر ولي از نو

بجز چشم سياه تو,شبي ديگر نميبينم

هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.

هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 12:51  توسط سامان اساسه  | 

گيرم كه هزار مصحف از برداري

      آن راچه كني كه نقش كافر داري

            سررابرزمين مينهي چو وقت نماز

                   آن را برزمين نه كه در سر داري

(مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:10  توسط سامان اساسه  | 

آسايش دو گيتي تفسير اين دوحرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

                                   (حافظ)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 16:0  توسط سامان اساسه 

    بني آدم اعضاي يكديگرند      

          كه در آفرينش ز يك گوهرند

               چوعضوي به درد آورد روزگار

                    دگرعضوهارانماند قرار

                       تو كزمحنت ديگران بي غمي !

                             نشايدكه نامت نهند آدمي!

(سعدي)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:45  توسط سامان اساسه  | 

خداحافظ عسل بانو

امان از راه بي عابر

امان ازشهربي شاعر

امان ازروزبي روزن

امان از اين همه رهزن

امان از باد بي باده

امان ازسروافتاده

امان از تيغ بي دردان

به جاي بوسه بر گردن

امان از سايه ي بي سر

براين درگاه دردآور

امان ازشعله آخر

هجوم بادو خاكستر

كه ازپروانه پرپر

اجاق شب نشدروشن

امان ازروز بي رويا

امان ازشام مرگ آوا

امان ازجاي صددشنه

ميان چين پيراهن

بيا اي خوب ديروزي

براين بازار خودسوزي

كه اين غمخانه بي مي

ندارد آب مرد افكن

برقصانم عسل بانو

بچرخانم عسل بانو

ميان گفتن وخفتن

ميان ماندن ورفتن



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:37  توسط سامان اساسه  | 

تقديم به... . عسل بانو

شعری بر آب ، دشنه در خواب

سواري در مه ، چشم براه مهتاب

زخمگاهِ آهو ، چشم براهِ جادو

جنگجو ، جنگجو

از آشتی بگو

عقابِ بی پر ، بسترِ خاكستر

طاووس در آتش ، سرداری بی سر

چه شد؟ چه شد؟ پایانِ قفس

چه شد؟ چه شد؟ نورِ مقدس


پای این كتیبه ی شكسته

پا دراز كن ای همیشه خسته

كنار ستون های در خونگاه

دست ما جان پناه

خوشترین ساز در راه

مرا ببر به كوچه ی حمید

مرا ببر به تخت جمشید

دبستان جهان تربیت

ببر به كلاسِ آخر تبعید

جنگجو ، جنگجو

از آشتی بگو...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 14:54  توسط سامان اساسه  | 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 14:37  توسط سامان اساسه  | 

اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز

بيزارم از آن کس زراه رفته برگشت

يا آنکه از پس کوچه های تيره بگريخت

ندروده باغی را ، گياه ديگری کشت.

بيزارم از آن کس چو شادی را گران يافت

بال پرستوی قشنگش راشکسته

طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز

چون غنچه ای بربستر يک شاخه رسته.

بيزارم از آن کس که بر مرداب دل بست

بی اعتنا برآب پاک چشمه مانده

دست نيازوچشم او برآسمان ست

هرسو که بادش می برد ، زآن سوست رانده.

بيزارم از مرغی که ترک آشيان گفت.

بيزارم از بومی که بر ويرانه دل بست.

بيزارم از بلبل که پيمان بست با باغ

تا باغ خالی ديد هر پيوند بگسست.

بيزارم از طاووس رنگين.

از کبک سر در برف برده.

از بلبل پيمان شکسته.

رعدی که غريده ست يکدم ، زودمرده.

بيزارم از اميد ، از ياس

از آرزو ، ازعشق ، از شرم

ازآنکه می لولد ميان خاروخاشاک

وزآنکه می خوابد درون بستر نرم.

ازبوتهء خشم

از ابر نفرين

از چشمهء مهر

از کوه تحسين.

بيزارم از هرکس ، زهرچيز

ازهرکه اميدی به دل می پروراند

وزهرکه نوميداست و معلون است و مطرود

غمگين نشيند تاکه مرگش وارهاند.

بيزارم از هرکس که پاکش می شماريد

وزهرکه درچشم شما خوارست و ناپاک.

از زندگی واز زمين ، ازمرگ وانسان

از آسمان واز خدا ، پژواک ! پژواک!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 14:58  توسط سامان اساسه  | 

آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.

آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،

نان به سفره جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواهد شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا، آی آدمها!

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛

پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش

می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،

آی آدمها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر،

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها،

آی آدمها!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:24  توسط سامان اساسه  | 

درخلوت سكوت

آنگه كه باد شانه به گيسوي شب كشيد

مهتابها به بستر مردابها شكست

آنسو . . .

ميان جنگل خاموش و خوفناك

جمعي كلاغ پير

با بالهاي ريخته ، منقارهاي سرد

بنشسته برفراز درختان جنگلي

برشاخه هاي خشك و پر ازغوله هاي برف

در زوزه هاي وحشي باد ستيزه جو

ناگاه درب چوبي آن كلبه بازشد

باصوت ناله يي

طفل يتيم برهنه پايي برون جهيد

باجامه هاي پاره تر از قلب ريش من

از بركه هاي آبي چشمش زلال اشك

لغزيده بود نرم به دامان گونه ها

تصوير يأس بود

تصوير درد و رنج

تصويري از حكايت احساسهاي ما

آهسته سوي گور پدر گشت رهنورد

تا اشك غصه ها بچكاند به روي قبر

بر روي گور سرد

آنجا رسيد زود

در شهر خامشان

برداشت بانگ كاي پدر مهربان من

اين وقت خواب نيست

تا كي ميان سينهء اين خاكهاي سرد

آرام خفته يي ؟

برخيز !

درخانه نيست نان

آن مادر مريض من افتاده روي خاك

يخ بسته است اشك به دامان چشم او

امشب هزار مرتبه او را صدا زدم

گويي زمن فسرده ، جوابم نميدهد

يا مرده است او ؟ !

آن طفلكان كوچهء ما شاد و شادمان

همدوش با پدر سوي مكتب شوند و ما

درفكر آب و نان

برخيز !

احساس مرده است

انسان نمانده است

جز دست سرد سلي انسان نمونه ها

دست نوازشي به سر گونه هام نيست

برخيز و سرد پيكر لرزندهء مرا

بهر خدا تو تنگ در آغوش مهر گير

دستان كوچكم

ازسردي و گرسنگي ازكار رفته اند

برخيز

بر . . . خيز . . .

فردا كه آفتاب

زد خيمهء سپيده به دامان صخره ها

وانگه كه نور بوسه زروي افق گرفت
وز شرم گونه هاي افق گشت سرخرنگ

آن پيره زاغها

هريك به روي لوحهء قبري نشسته بود

آرام ميگريست

احساس شان زديده آن صحنهء غمين

بيدار گشته بود

ناگاه صوت نالهء آن درب كلبه باز

تا نيمه راه گنبد نيلينه سركشيد

وان در گشوده شد

بردوش چند مرد غريب و خميده قد

تابوت چوبي يي به برون ره كشيده بود

در سينهء شكستهء تابوت آرزو
نعش جوان مادر آن طفل خفته بود

آن مردم غريب

تابوت را به مقبره ها راهبر شدند

تا آرزوي سوخته را زير سقف گور

پنهان زچشم كور دل آدمان كنند

چون ره تمام شد به سر گورهاي سرد

تابوت را نهشته بديدند ناگهان

آن طفل نيز بر سر آن گور مرده بود ! . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:47  توسط سامان اساسه  | 

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!

خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد

خدا نیست

خدا هیچ است!

خدا پوچ است!

... خدا جسمی است بی معنی!
"
خدا یك لفظ شیرین است"من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!بگویید پس بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"

خداوندا...ا

گر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...ت

و در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام
كه نامردان به از مردان
((
از خون جوانها،كاخها ساختند))!

تو میگفتی اگر اهریمن شهوت

بر انسان حكم فرماید
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!

پس...قولت!اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!

خداوندا...اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی
"
غرورت را"به زیر پای به هم ریزی
وشب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!

خداوندا...

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!خداوندا...اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 20:51  توسط سامان اساسه  | 

تقديم به زنده ياد مريم حاتمي

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی

تو این ولایت ای با اصالت

تو مونده بودی تو هم شکستی؟!
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسمت دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق؟

که پر کشیدی بی پروا

به جستجوی شقایق؟

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم خورشید و بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد.


براي ديدن چندنمونه از شعرهاي او روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:19  توسط سامان اساسه 

وقتی تو نیستی
انگار بی تو هزار سال گذشته است .تونیستی که انگار هیچ کس نیست تو نیستی که دیگر موسیقی شنیدنی نیست. تو نیستی  که دیگر ترانه جانانه نیست .تو نیستی ،ووقتی تو نیستی دیگر رفیق دلتنگیها و همسفره ی گریه هایم هم نیست .تو نیستی که نابلدان استاد شده اند ودیگر ترانه وساز و آوازی نیست هیچ کس مثل تو ترانه را نمیشناخت هیچ کس مثل تو رفیق نبود.هیچ وقت فکر نمیکردم با رفتنت ترانه وامید را باخود خواهی برد 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:1  توسط سامان اساسه  | 

عصر ما عصر فریبه         عصر اسمهای غریبه

عصر پژمردن گلدون         چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه         وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده           قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق!       بشینیم تو یه قایق

بزنیم دل و به دریا      من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده      پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده           لبای بدون خنده

چشما خونه سواله         مهربون شدن مهاله

نه برای عشق میلی        نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق!       بشینیم تو یه قایق

بزنیم دل و به دریا      من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل    از من و تو بشه غافل

قایق و با هم میرونیم    اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه آسمونش        نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش    نه گلای گل فروشش

مثل اینجا آهنی نیست     مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه       کسی هست اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا     وعده ما لب دریا!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:17  توسط سامان اساسه  | 

 

شکیلا

سوغاتی

وقتی میای

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ