|
موج اگر میدانست که ساحل دستش را نمیگیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمیزد
|
يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم!
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا
تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي،
گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و
تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.وحالافقط سكوت است سکوتي كه نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده!
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
او: اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
من:قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه
براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
او: آره، يادمه. ولي ميدوني
چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
من: خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و
کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که
من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم.
مبهمه. اين ترسناکه.
او:ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت
ميترسم.
من:اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
او:براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
من: مثل اينکه حواست
نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم!
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا
تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي،
گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و
تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.وحالافقط سكوت است سکوتي كه نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده!
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
چه شد شاعر که در باغم گلي ديگر نميرويد
به آهنگ قدمهايم کسي شعري نميگويد
چه بيهوده,گل آلوده,که باران هم نميشويد
ببين حتي گل شب بو , شب مارا نميبويداز اين تنها درخت شب,کسي را سر نميبينم
هنوز اين من,هنوز اين تو,قديميتر ولي از نوبجز چشم سياه تو,شبي ديگر نميبينم
هنوز يادم هست ؛گيرم كه هزار مصحف از برداري
آن راچه كني كه نقش كافر داري
سررابرزمين مينهي چو وقت نماز
آن را برزمين نه كه در سر داري
(مولانا)
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
(حافظ)
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چوعضوي به درد آورد روزگار
دگرعضوهارانماند قرار
تو كزمحنت ديگران بي غمي !
نشايدكه نامت نهند آدمي!
(سعدي)
خداحافظ عسل بانو
امان از راه بي عابر
امان ازشهربي شاعر
امان ازروزبي روزن
امان از اين همه رهزن
امان از باد بي باده
امان ازسروافتاده
امان از تيغ بي دردان
به جاي بوسه بر گردن
امان از سايه ي بي سر
براين درگاه دردآور
هجوم بادو خاكستر
كه ازپروانه پرپر
اجاق شب نشدروشن
امان ازروز بي رويا
امان ازشام مرگ آوا
امان ازجاي صددشنه
ميان چين پيراهن
بيا اي خوب ديروزي
براين بازار خودسوزي
كه اين غمخانه بي مي
ندارد آب مرد افكن
برقصانم عسل بانو
بچرخانم عسل بانو
ميان گفتن وخفتن
ميان ماندن ورفتن
شعری بر آب ، دشنه در خواب
زخمگاهِ آهو ، چشم براهِ جادو
از آشتی بگو
طاووس در آتش ، سرداری بی سر
چه شد؟ چه شد؟ نورِ مقدس
پا دراز كن ای همیشه خسته
دست ما جان پناه
خوشترین ساز در راه
مرا ببر به تخت جمشید
ببر به كلاسِ آخر تبعید
جنگجو ، جنگجو
| بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست | بگشای لب که قند فراوانم آرزوست | |
| ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر | کان چهره مشعشع تابانم آرزوست | |
| بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز | باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست | |
| گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو | آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست | |
| وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست | وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست | |
| در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست | آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست | |
| این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا | من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست | |
| یعقوب وار وااسفاها همیزنم | دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست | |
| والله که شهر بیتو مرا حبس میشود | آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست | |
| زین همرهان سست عناصر دلم گرفت | شیر خدا و رستم دستانم آرزوست | |
| جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او | آن نور روی موسی عمرانم آرزوست | |
| زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول | آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست | |
| گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام | مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست | |
| دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر | کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست | |
| گفتند یافت مینشود جستهایم ما | گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست | |
| هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد | کان عقیق نادر ارزانم آرزوست | |
| پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست | آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست | |
| خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز | از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست | |
| گوشم شنید قصه ایمان و مست شد | کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست | |
| یک دست جام باده و یک دست جعد یار | رقصی چنین میانه میدانم آرزوست |
اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز
بيزارم از آن کس زراه رفته برگشت
يا آنکه از پس کوچه های تيره بگريخت
ندروده باغی را ، گياه ديگری کشت.
بيزارم از آن کس چو شادی را گران يافت
بال پرستوی قشنگش راشکسته
طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز
چون غنچه ای بربستر يک شاخه رسته.
بيزارم از آن کس که بر مرداب دل بست
بی اعتنا برآب پاک چشمه مانده
دست نيازوچشم او برآسمان ست
هرسو که بادش می برد ، زآن سوست رانده.
بيزارم از مرغی که ترک آشيان گفت.
بيزارم از بومی که بر ويرانه دل بست.بيزارم از بلبل که پيمان بست با باغ
تا باغ خالی ديد هر پيوند بگسست.بيزارم از طاووس رنگين.
از کبک سر در برف برده.از بلبل پيمان شکسته.
رعدی که غريده ست يکدم ، زودمرده.بيزارم از اميد ، از ياس
از آرزو ، ازعشق ، از شرم
ازآنکه می لولد ميان خاروخاشاکوزآنکه می خوابد درون بستر نرم.
ازبوتهء خشماز ابر نفرين
از چشمهء مهراز کوه تحسين.
بيزارم از هرکس ، زهرچيز
ازهرکه اميدی به دل می پروراندوزهرکه نوميداست و معلون است و مطرود
غمگين نشيند تاکه مرگش وارهاند.بيزارم از هرکس که پاکش می شماريد
وزهرکه درچشم شما خوارست و ناپاک.از زندگی واز زمين ، ازمرگ وانسان
از آسمان واز خدا ، پژواک ! پژواک!یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،
آن زمان که مست هستند
از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند...
در چه هنگامی بگویم؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.
آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر، گه پا، آی آدمها!
او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدمها!
و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدمها!
درخلوت سكوت
آنگه كه باد شانه به گيسوي شب كشيد
مهتابها به بستر مردابها شكست
آنسو . . .
ميان جنگل خاموش و خوفناك
جمعي كلاغ پيربا بالهاي ريخته ، منقارهاي سرد
بنشسته برفراز درختان جنگلي
برشاخه هاي خشك و پر ازغوله هاي برفدر زوزه هاي وحشي باد ستيزه جو
ناگاه درب چوبي آن كلبه بازشد
باصوت ناله يي
طفل يتيم برهنه پايي برون جهيد
باجامه هاي پاره تر از قلب ريش من
از بركه هاي آبي چشمش زلال اشك
لغزيده بود نرم به دامان گونه ها
تصوير يأس بود
تصوير درد و رنجتصويري از حكايت احساسهاي ما
آهسته سوي گور پدر گشت رهنورد
تا اشك غصه ها بچكاند به روي قبر
بر روي گور سرد
آنجا رسيد زود
در شهر خامشان
برداشت بانگ كاي پدر مهربان مناين وقت خواب نيست
تا كي ميان سينهء اين خاكهاي سردآرام خفته يي ؟
برخيز !درخانه نيست نان
آن مادر مريض من افتاده روي خاكيخ بسته است اشك به دامان چشم او
امشب هزار مرتبه او را صدا زدمگويي زمن فسرده ، جوابم نميدهد
يا مرده است او ؟ !آن طفلكان كوچهء ما شاد و شادمان
همدوش با پدر سوي مكتب شوند و مادرفكر آب و نان
برخيز !
احساس مرده استانسان نمانده است
جز دست سرد سلي انسان نمونه هادست نوازشي به سر گونه هام نيست
برخيز و سرد پيكر لرزندهء مرابهر خدا تو تنگ در آغوش مهر گير
دستان كوچكمازسردي و گرسنگي ازكار رفته اند
برخيز
بر . . . خيز . . .زد خيمهء سپيده به دامان صخره ها
وانگه كه نور بوسه زروي افق گرفتآن پيره زاغها
هريك به روي لوحهء قبري نشسته بودآرام ميگريست
احساس شان زديده آن صحنهء غمينبيدار گشته بود
ناگاه صوت نالهء آن درب كلبه بازتا نيمه راه گنبد نيلينه سركشيد
وان در گشوده شدتابوت چوبي يي به برون ره كشيده بود
در سينهء شكستهء تابوت آرزوآن مردم غريب
تابوت را به مقبره ها راهبر شدندتا آرزوي سوخته را زير سقف گور
پنهان زچشم كور دل آدمان كنندچون ره تمام شد به سر گورهاي سرد
تابوت را نهشته بديدند ناگهان
آن طفل نيز بر سر آن گور مرده بود ! . . . .
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمی است بی معنی!
"خدا یك لفظ شیرین است"من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!بگویید پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...ا
گر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...ت
و در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام
كه نامردان به از مردان
((از خون جوانها،كاخها ساختند))!
تو میگفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حكم فرماید
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!
خداوندا...اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
"غرورت را"به زیر پای به هم ریزی
وشب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!خداوندا...اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی؟
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی؟!
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسمت دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق؟
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق؟
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم خورشید و بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد.
براي ديدن چندنمونه از شعرهاي او روي ادامه مطلب كليك كنيد
![]()
وقتی تو نیستی
انگار بی تو هزار سال گذشته است .تونیستی که انگار هیچ کس نیست تو نیستی که دیگر موسیقی شنیدنی نیست. تو نیستی که دیگر ترانه جانانه نیست .تو نیستی ،ووقتی تو نیستی دیگر رفیق دلتنگیها و همسفره ی گریه هایم هم نیست .تو نیستی که نابلدان استاد شده اند ودیگر ترانه وساز و آوازی نیست هیچ کس مثل تو ترانه را نمیشناخت هیچ کس مثل تو رفیق نبود.هیچ وقت فکر نمیکردم با رفتنت ترانه وامید را باخود خواهی برد
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق! بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده لبای بدون خنده
چشما خونه سواله مهربون شدن مهاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق! بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها
اونقده میریم که ساحل از من و تو بشه غافل
قایق و با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم
جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش نه گلای گل فروشش
مثل اینجا آهنی نیست مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه کسی هست اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا!!